
چـرا نمی کشـد مـرا خـــدای چـشمهــای تــو
میان آب و آتـشـم ، برای چـشمهای تو
قـسـم به سـاحـل غــزل دقـیـقـه ای هـزار بـار
دلم عجیب می کند، هوای چـشمهای تو
چــقــدر با سـتــاره هــا بـه لحــن آب و آیـیـنـه
شبانه حرف می زنم،به جای چشمهای تو
از آن شبی که دیدمت، همین یکی دو قرن پیش
نشسته ام کنار دل ، به پای چـشمهای تو
سـکوت گــاه گــاه تـو مــرا شـکنـجـه می دهـد
خدا کند که بشنوم ،صدای چشمهای تو
اگـر چـه شــرم می کـنم بگویمت که شاعـرم
ولی تمام این غزل ، فدای چشمهای تو
(علی احمدنیا)
نظرات شما عزیزان:

